تبليغاتX
ترنم
 
 
   
 
 

دلپذيراست

اينکه گناهانمان پيدا نيستند

وگرنه مجبور بوديم

هر روز خودمان را پاک بشوييم

شايد هم مى‌بايست زير باران زندگى مي‌کرديم

و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغ‌هايمان

شکل‌مان را دگرگون نمى‌کنند

چون در اينصورت حتى يک لحظه همديگر را به ياد نمى‌آورديم

خداى رحيم! تو را به خاطر اين همه مهربانى‌ات سپاس ...

.

امیدوارم سالی همراه با ترنم مهر الهی در زندگیتون داشته باشید


 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
 


شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند
.

ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .

وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم!

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...

مرشد مي گويد:

تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند.

-------------------------------------------

رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد.پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست.

-------------------------------------------

مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم.

مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟

مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني

زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

-------------------------------------------

مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند.زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است.او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟

فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است.

-------------------------------------------

در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟

سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا

تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !

تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟

سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است.

تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند.

مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم 

 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
  دلپذيراست
اينکه گناهانمان پيدا نيستند
وگرنه مجبور بوديم
هر روز خودمان را پاک بشوييم
شايد هم مى‌بايست زير باران زندگى مى‌کرديم
و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغ‌هايمان
شکل‌مان را دگرگون نمى‌کنند
چون در اينصورت حتى يک لحظه همديگر را به ياد نمى‌آورديم
خداى رحيم! تو را به خاطر اين همه مهربانى‌ات سپاس ...

 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
 

مسافرى خسته كه از راهى دور مى‌آمد، به درختى رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن قدرى اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويى بود، درختى كه مى‌توانست آن چه كه بر دلش مى‌گذرد برآورده سازد...!
وقتى مسافر روى زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مى‌شد 
اگـر تخت خواب نـرمى در آن جا بود و او مى تـوانست قـدرى روى آن بيارامد.
 فـوراً تختى كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !
مسافر با خود گفت: چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاى لذيـذى داشتم...
ناگهان ميـزى مملو از غذاهاى رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با خوشحالى خورد و نوشيد...
بعـد از سير شدن، كمى سـرش گيج رفت و پلـك‌هايش به خاطـر خستگى و غذايى كه خورده بود سنگين شدند. خودش را روى آن تخت رهـا كرد و در حالـى كه به اتفـاق‌هاى شـگفت‌انگيـز آن روز عجيب فكـر مى‌كرد با خودش گفت: قدرى مى‌خوابم. ولى اگر يك ببر گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
و ناگهان ببـرى ظاهـر شـد و او را دريد...
هر يك از ما در درون خود درختى جادويى داريم كه منتظر سفارش‌هايى از جانب ماست.
ولى بايد حواسـمان باشد، چون اين درخت افكار منفى، ترس‌ها، و نگرانى‌ها را نيز تحقق مى‌بخشد.

بنابراين مراقب آن چه كه به آن مى‌انديشيد باشيد...

 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
 
به نظر من آدم‌ها دو دسته هستن: 
يا از من پولدارترن که بهشون ميگم مال مردم خور و ...   يا بى پول‌ترن که بهشون ميگم گشنه گدا و ...
يا بهتر از من کار ميکنن که بهشون ميگم خرحمال و ...   يا کمتر کار ميکنن که بهشون ميگم تنبل و ...
يا از من سرسخت‌ترن که بهشون ميگم کله خر و ...   يا بى‌خيال‌ترن که بهشون ميگم ببو و ...
يا از من هوشيارترن که بهشون ميگم پرافاده و ...   يا ساده‌ترن که بهشون ميگم هالو و ...
يا از من شجاع‌ترن که بهشون ميگم بى‌کله و ...   يا از من محتاط‌ترن که بهشون ميگم بى‌عرضه و ...
يا از من دست و دل باز ترن که بهشون ميگم ولخرج و ...   يا اهل حساب و کتابن که بهشون ميگم خسيس و ...
يا از من بزرگترن که بهشون ميگم گنده بگ و ...   يا کوچيکترن که بهشون ميگم فسقلى و ...
يا از من مردم‌دارترن که بهشون ميگم بوقلمون صفت و ...   يا رو راست‌ترن که بهشون ميگم احمق ...
کلا معيار همه چيز من هستم و نه حقيقت

 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
  لئوناردو داوينچى موقع کشيدن تابلو «شام آخر» دچار مشکل بزرگى شد: مى‌بايست «نيکى را به شکل عيسى» و «بدى» را به شکل «يهودا» يکى از ياران عيسى که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مى‌کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاى آرمانى اش را پيدا کند. روزى دريک مراسم, تصوير کامل مسيح را در چهره يکى از جوانان يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايى برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود؛ اما داوينچى هنوز براى يهودا مدل مناسبى پيدا نکرده بود ... کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار می‌آورد که نقاشى ديوارى را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو، جوان شکسته و ژنده پوش مستى را در جوى آبى يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند, چون ديگر فرصتى برى طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی‌فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچى از خطوط بی‌تقوايى، گناه و خودپرستى که به خوبى بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه بردارى کرد وقتى کارش تمام شد گدا، که ديگر مستى کمى از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشى پيش رويش را ديد، و با آميزه‌اى از شگفتى و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلاً ديده‌ام! داوينچى شگفت‌زده پرسيد: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعى که در يک گروه آواز می‌خواندم, زندگى پراز رويايى داشتم، هنرمندى از من دعوت کرد تا مدل نقاشى چهره عيسى بشوم نيکى و بدى يک چهره دارند؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه زمانى سر راه انسان قرار بگيرند.  
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 
 
   
 
 

 
آمد پيشم. حالش خيلى عجيب بود. فهميدم با بقيه فرق مى‌کنه. 
گفت: حاج آقا يک سوال دارم که خيلى جوابش برام مهمه. 
گفتم: اگر جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم. 
گفت: دارم مى‌ميرم. 
گفتم: يعنى چى؟
گفت: دکتر گفته. 
گفتم: دکتر ديگه‌اى؟ خارج از کشور؟
گفت: نه، همه اتفاق نظر دارن. خارج هم کارى نميشه کرد. 
گفتم: خدا کريمه، انشاءالله که بهت سلامتى ميده. 
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده‌ايه و نميشه گولش زد. 
گفتم: راست ميگى. حالا سؤالت چيه؟
گفت: من از وقتى فهميدم که دارم مى‌ميرم، خيلى ناراحت شدم و از خونه بيرون نمى‌اومدم. کارم شده بود توى اتاق موندن و غصه خوردن. تا اين که يک روز به خودم گفتم تا کى منتظر مرگ باشم. خلاصه يک روز صبح از خونه زدم بيرون. مثل همه شروع به کار کردم امّا با مردم فرق داشتم. چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کس ديگرى نداشت. خيلى مهربون شدم. ديگه رفتارهاى غلط مردم خيلى اذيتم نمى‌کرد. با خودم مى‌گفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن. آخه من رفتنى‌ام و اونا انگار نه. سرتونو درد نيارم. من کار مى‌کردم اما حرص نداشتم. بين مردم بودم امّا بهشون بدى نمى‌کردم و دوستشون داشتم. ماشين عروس که مى‌ديدم از ته دل شاد مى‌شدم و براشون دعا مى‌کردم. گدا که مى‌ديدم از ته دل غصه مى‌خوردم و بدون اين که حساب و کتاب کنم، کمک مى‌کردم. مثل پيرمردها براى همه جوونا آرزوى خوشبختى مى‌کردم. الغرض اين که اين ماجرا منو آدم خوبى کرد. حالا سؤالم اينه که من که به خاطر مرگ خوب شدم، خدا اين رو قبول مى‌کنه؟ 
گفتم: بله، آدما تا دم رفتن خوب شدنشون براى خدا عزيزه. 
آرام‌آرام خداحافظى کرد و تشکر کرد و داشت مى‌رفت. 
گفتم: راستى نگفتى چقدر وقت دارى؟ 
گفت: معلوم نيست، بين يک روز تا هزار روز؟
يک چرتکه انداختم، ديدم منم تقريباً همين قدر وقت دارم. 
با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم! 
من که هم کفرم داشت در مى‌اومد و هم از تعجب داشتم شاخ در مى‌آوردم، گفتم: پس چى؟ 
گفت: رفتم دکتر پرسيدم مى‌تونيد کارى کنيد که نميرم؟ گفت نه. گفتم: خارج چى؟ باز گفت نه، اون‌ها هم نمى‌تونن کارى کنن. خلاصه، حاجى ما رفتنى هستيم. کى‌اش فرقى داره مگه؟
باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد.

 
 
 |    نوشته شده توسط ميثم
 

pctfx3.3

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین